بپرس و خودداری مکن و شرم مدار که این دانش را نه متکبّر و نه کمرو فرا نمی گیرند . [امام باقر علیه السلام ـ در پاسخ به پرسشهای ابو اسحاق لیثی ـ]
کل بازدیدها:----6171---
بازدید امروز: ----3-----
بازدید دیروز: ----7-----
مسافر سبز

 

   1   2   3   4      >
نویسنده: مسافر سبز
سه‏شنبه 4/10/1386 ساعت 10:54 صبح

سلام به همه ی دوستای مهربونم


همه ی اونایی که اومدن تو وبلاگم...و وبلاگمو تحمل کردن


خیلی سعی کردم چیزایی که تو وبلاگم می نویسم برا بقیه مفید باشه، امیدوارم همین طور بوده باشه


وبلاگم عمر نسبتا کوتاهی داشت ولی خب هر چیزی کمش خوبه دیگه


اگه تو این مدت چیزی گفتم یا کاری کردم که یکی تون ناراحت شده امیدوارم حلالم کنین


پیشاپیش عیدتونم مبارک


راستی منم عید غدیر به دنیا اومدماااااااااااااااااپس تولد قمریم مبارکککککککککک


خدانگهدار همتون....دلم برا همتون تنگ می شههه


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: مسافر سبز
پنجشنبه 8/9/1386 ساعت 11:34 عصر

 


و تهمت صله ی شعرهای من شد !   دلتنگ نیستم   وکفی بالله شهیدا   ببخشید اگر پایم را   از گلیمم بیشتر دراز کردم   تقصیر کوچکی گلیم بود!



سکوت کردم   واژه ها به من سیلی زدند   سکوت کردم   تقدیر نامه ها مرا سرزنش کردند!   تقدیر نامه ها مرا نفرین کردند   سکوت کردم   واژه ها چون گدایان سمج   مرا التماس کردند!


حق با جاز های تالار وحدت بود   شاعر باید دست بزند   شاعر باید بست بزند!


شاعران وقت شناس همیشه سر وقت میرسند .در میتینگ های ادبی   از سالن هتل های مجلل سر در می آورد   شاعر وقت شناس باید فقط زیبایی ها را ببیند.   مهم نیست اگر صندلی های چرخدار   چرخ غرور میزنند!   مهم نیست اگر به اسلام   وصله ناجور میزنند!   شاعر باید مگسش را بپراند   شاعر باید چشمش کور باشد   راستی اگر راست میگویی قصیده ای بگو!  


روی گل می نشستم   اگر حرمت گل ها را داشتند   حتی شاید به پارتی می رفتم   اگر پارتی بازی نمیشد!   ای دوست   از من جان بخواه   اما فریاد سهم من است   چنان که سهم ابوذر بود  


دیشب در نهج البلاغه با کسی بودم   که مرا پا به پای خویش   تا نخلستان های کوفه برد   از نخلستان صدای گریه می آمد.   دیشب به مضامین مظلوم نهج البلاغه می اندیشیدم   که ابوذر از راه رسید   این بار پا به پای ابوذر رفتم   از نخلستان تا خیابان.   از چار راه درد گذشتیم   از چار راه فقر   که اعتراض ابوذر مرا به خود آورد   - اینان برادران علی هستند   من می گذشتم وابوذر فریاد می زد:   چرا شریح قاضی رسوا نمی شود؟   من می گذشتم وابوذر   از کنار این همه تفاوت نمی گذشت  


دردا که ابوذر تنه می زند   دردا که به ابوذر طعنه می زنند   دردا که اعتراض ابوذر   در لا به لای همهمه ها گم شد.


بگذار ملوک   به آرامگاه خانوادگی اش بنازد   و هر روز عکس پدر بزرگش را بزرگ کند   تا همه بدانند   نجیب زاده ی قاجاری است!   و از روی قصد   کوچه ی شهید صداقت را   کوچه ی اعتصام السلطنه بنامد.   دیروز در خیابان زنی را دیدم   که مانتو های سبک سامورایی را تبلیغ می کرد   با آستین های تنگ   مخصوص آنان که با تیمم نماز می خوانند!   وتاجری سه تیغه را   که به مرد شش میلیون دلاری محل نمی گذاشت!   هزار تا چاقو می ساخت   همه اش را احتکار می کرد   در یک گوشه مردم با دو حلقه لاستیک   خوشبخت می شدند   در بالای شهر به نیت چهارده معصوم   آپارتمان های چهارده طبقه می ساختند   قاضی ای در یک روز   از دو طرف   سه بار سفارش شد   من کلاهم را قاضی کردم   جهنمی شد!  


مردم اما سوار سرسره ی بی خیالی شده بودند   ومرتب قلعه ها و اسب هایشان را به رخ هم می کشیدند.   از بعضی مجلات   بوی ادوکلن شب های پاریس متصاعد بود   من اما به واقعیتی می اندیشیدم   که در تاریکی شب   سطل های زباله را می کاوید!


امشب به علی(ع) خواهم گفت :   اینجا کسی انبان نان به دوش نمی گیرد   اینجا چقدر دروغ می گویند   اینجا عقیل درد فقیری نمیکشد   اینجا نهج البلاغه را   در کتابخانه های چوب گردویی زجر می دهند  


من خبر موثق دارم   هنوز در بیمارستان های بلوار کشاورز   هیچ کشاورزی پذیرش نمیشود!   و با پول بیت المال   رپرتاژ تسلیت چاپ می کنند. 


بیایید به دلار ها   به چشم یک اجنبی نگاه کنیم    بیایید با ماشین بیت المال   به خانه ی باجناقمان نرویم.   بیایید مظلومیت علی(ع) را صادر کنیم   و صداقت امام را   بیایید استقلال را   در ورزشگاه آزادی جستجو نکنیم   باور کنید حمام های سونا   ما را بی بخار بار می آورد!   دریغا که هنوز شاعری   خود را به آب و آتش می زند    وآب از آب تکان نمی خورد!


ای کاش دنده ی اخلاصمان نمی شکست   ای کاش سجاده ی ایمانمان   نمی پوسید   


بیایید به گناهانمان اعتراف کنیم   ما چقدر زود دچار فراموشی شدیم   باور کنید پیشتر   بهتر از این بودیم   بیایید استغفار کنیم   خدا ما را خواهد بخشید.


بهمن ما ???? - علیرضا قزوه 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: مسافر سبز
دوشنبه 28/8/1386 ساعت 12:12 صبح

 


دستم به دامانت! همین دستی که خالیست


می‌آیم آنجا، اینطرفها خشکسالی‌ست


دستم به دامانت، دلم دنبال باران


باران خوب سرزمینهای شمالی‌ست


! قرن غم است و قرن آتش، قلب... آهن


! دیگر بندرت قلب آدمها سفالی‌ست


آثاری از لبخند بر آئینه‌ها نیست


...اینها فقط در داستانهای خیالی است


با گوشة چشمی ضمانت کن دلم را


!آهوی من در دام بیرحم شغالی‌ست


آزاد کن، آزاد  باشم. قاصدک وار


! حال کبوترهایت آقا، خوب حالیست


نزدیک شد باران، هوا ابریست... آن مرد


! حس می‌کنم در این هوا... دراین حوالی ست


 شاعر:نمی دونم


 


دوستان انشاءالله عازم مشهد مقدس هستم. 


از همگی حلالیت می طلبم انشاءالله نایب الزیاره شما خواهم بود.
دعا بفرمایید . یاحق 



 


    نظرات دیگران ( )
   1   2   3   4      >

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • [4/10/1386- 10:54 ص] خداحافظ
    [8/9/1386- 11:34 ع] از نخلستان تا خیابان
    [28/8/1386- 12:12 ص] دستم به دامانت!
    [20/7/1386- 2:47 ص] خسته شدم!
    [12/7/1386- 4:54 ص] غروب محراب
    [22/6/1386- 10:59 ص] لعنت بر شیطان
    [15/6/1386- 3:0 ع] بازگشت همه به سوی اوست
    [1/6/1386- 5:9 ع] عهد دیرینه با آفتاب
    [23/5/1386- 1:43 ص] تمنا
    [17/4/1386- 12:58 ع] به سوی کعبه
    [14/4/1386- 12:11 ع] عطر یاس

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • فهرست موضوعی یادداشت ها

  • لینک دوستان من

  • لوگوی دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعیت من در یاهو

  •